علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )

333

تاريخ بيهق ( فارسى )

( خاستر ) ظاهرا نام موضعى است كه اكنون بنام خاكستر معروف است . ( خاشك ) ديهى است در سبزوار در مشرق سود آباد و آن را اكنون كاشك مىگويند و مىنويسند و سود آباد در يك فرسنگى ششتمد است . ( خدرى ) بضم اول منسوب است بخدرة بر وزن غرفة و آن نام قبيله‌اى از انصار است و ابو سعيد خدرى از آن قبيله بوده است . ( خربزهء هندى ) ظاهرا هندوانه است كه بعضى البطيخ الهندى گفته‌اند و مؤلف آن را به فارسى ترجمه كرده است . ( خرو ) بر وزن سرو ديهى است در سه فرسنگى نيشابور ، و شفتالوى خرو به خوبى معروف است . ( خسرو آباد ) ديهى است از ربع كاه بيهق در يك فرسنگى مغبثه . ( خسروجرد ) ديهى است در يك فرسنگى سبزوار در راه طهران ، و در زمان مؤلف يكى از دو مركز مهم بيهق و داراى آبادى و جمعيت معتبر بوده ، و از آثار آبادى قديم آن منارهء خسروجرد است كه اكنون در بيرون آبادى واقع و از مسافت چند فرسخ نمايان است . ( خسرو شير ) ديهى است در جوين و مناره‌اى معروف دارد . اين كلمه ظاهرا مرادف خسرو شهر است ، ليكن اهل قلم آن را به گمان خود تصحيح كرده و اكنون خسرو شيرين مىنويسند . ( خمير ) هم بر وزن زبير و هم بر وزن امير نام اشخاص واقع شده ، و خميريان بيهق ظاهرا منسوب بخمير بر وزن امير بوده‌اند . ( خنبره ) بذيل صفحهء 133 رجوع كنيد . ( خوار ) نام دو موضع است يكى از توابع رى و ديگرى از توابع بيهق ، اين نام در قديم بطور مطلق بواو نوشته مىشده و براى اينكه دو خوار به يكديگر مشتبه نگردد خوار بيهق و خواردى مىنوشته‌اند ، ليكن اكنون خوار رى را با واو و خوار بيهق را بى واو « خار » مىنويسند . خوار بيهق در جنوب غربى سبزوار بفاصلهء بيست و دو فرسخ واقع شده و اكنون جزء شاهرود و بسطام است . ( خواشد و وريان ) خواشد بر وزن تعاهد نام بخشى از سبزوار و وريان بر وزن عريان نام كاريز و ديهم از بلوك فروغن است ، و وريان را اكنون اريان بضم همزه مىگويند و مىنويسند ، اين ده محل در زمان مؤلف بطورى كه از تقسيمات او مستفاد مىشود يك بخش محسوب مىشده و يكى از دوازده ربع بيهق بوده است . ( خورنق ) در اشعار عربى صفحهء 45 بر وزن سفرجل نام كوشكى از بناهاى نعمان بن امرؤ القبس ملقب با عور و مشهور بنعمان اكبر بوده ، و بنا بگفتهء برخى از اهل لغت معرب خورنگاه بمعنى جاى غذا خوردن است ( داربن ) بفتح راء ديهى است در يشتكوه بيهق ، و آن را فيرالسرى نيز مىگويند و مىنويسند و اين لفظ محتمل است كه مخفف و محرف فيروز سرا باشد ، ( داورزن ) بر وزن مادر زن ديهى است در يك فرسنگى مزينان در سر راه تهران . ( دجاج كسكرى ) كسكر بر وزن عسكر محلى است ميان كوفه و بصره مشتمل بر آباد - يهاى متعدد و شهر مهم آن « واسط » است ، مرغ خانگى كسكر به خوبى و فربهى معروف است . و در وصف فراوانى آن ياقوت در معجم البلدان گويد من خود ديده‌ام كه بيست و چهار جوجهء بزرك را بيك درهم خريد و فروش مىكنند . ( دربر ) بر وزن دلبر در دو موضع از نواحى بيهق ياد شده ، يكى در ربع زميج كه اكنون ديهى بدين